فریاد که آن ساقی شکرلب سرمست
دانست که مخمورم و جامی نفرستاد
برچسب:
نویسنده: زهرا حسینیپور
یه سری چیزا که یادم میاد دلم میخواد گاها
(تاکید میکنم که گاها نه دائم)
برای مظلومیتت گریه کنم...
ور اور یو ار نو...
امیدوارم خوب باشی...
برچسب:
نویسنده: زهرا حسینیپور
نوشته های قدیمی تو بلاگفا بهم میریزن...
کمی نامید میشم
چه قدر بخاطر کنکور عوض شدیم
امیدوارم برگردیم به دوران قبل
چه قدر دور و چه قدر نزدیک...
هر چند که انگار راستی راستی ما پاییز 99 دیگه دختر دبیرستانی نیستیم...
برچسب:
نویسنده: زهرا حسینیپور
خیابون عجیبیه واسه من!
یه بار به امید رهایی ازش رد میشم
یه بار به امید نرسیدن
یه بارم با ایدهه ی اینکه
"this is the sagest zengi ever"
برچسب:
نویسنده: زهرا حسینیپور
تو توهمات میبینم یکی میزنه درگوشم من گریه میکنم و اون میخنده
بعدشم همه چی دوباره اروم میشه
امروز جوری که یکی انگاری زده بود تو گوشم گر گرفت صورتم
سیلی پشت سیلی
دیروز هم سوز معتقد بود "تو ادمی هستی که کِر نمیکنی"
من اهمیت میدم...
ولی به ادمای اشتباهی
لبخندای اشتباهی
برچسب:
نویسنده: زهرا حسینیپور